آموزشگاه تخصصی ریاضی ویژن
داستان فوق العاده زیبای کودک و شمع ها

چهار شمع به ارامی در حال سوختن بودن,محیط آنچنان آرام و بی صدا بود که می شد به صحبتهایشان گوش داد اولی گفت:من”صلح” هستم کسی نمیتواند مرا برای همیشه روشن نگاه دارد من مطمئنم که خاموش می شوم .

لحظه ایی نگذشت که شعله اش کاهش یافت و خاموش شد .

دومی گفت:من”ایمان”هستم ,وجود من ضروری نیست پس چندان مهم نیست که من روشن باقی بمانم.سخنش که به پایان رسید نسیم ملایمی وزید و انرا خاموش کرد .

شمع سوم با ناراحتی گفت:من “عشق”هستم, من نمی توانم روشن بمانم مردم مرا به کناری نهاده اند و ا زاهمیت من بی خبرند.آنها حتی فراموش میکنند که به کسی که به ایشان از همه نزدیکتراست عشق بورزند

زمانی طول نکشید که اوهم خاموش شد

ناگهان کودکی وارد شدوبا دیدن سه شمع خاموش گفت:چرا شما خاموش هستید؟شما باید همه روشن باشید وسپس به آرامی شروع به گریستن کرد.

در این لحظه,شمع چهارم گفت:نترس,تا زمانیکه من هنوز می درخشم می توانیم

شمع های دیگر را نیز دوباره بیفروزیم .

من “امید”هستم

بدین ترتیب همه ما می توانیم روشن باقی بمانیم

امید,ایمان,صلح,عشق

کودک با چشم های درخشان شمع امید را بر داشت و با ان شمع های دیگر را روشن کرد

نور امید نباید هیچگاه از زندگی بیرون رود

 

مطالب مرتبط :
داستانکودکانهداستانمناسبکودکداستانبرایخواباندنبچهداستانزیباداستانامیدوارکنندهروحیهبخشانرژیزا

  • تکمیل کلیه کادرها الزامی است .
  • مجاز به استفاده از کدهای HTML نمیباشد .
  • حاصل جمع یا تفریق عبارت قرمز رنگ را در کادر کد امنیتی وارد نمایید .
نام *
ایمیل *
پیام *
حداکثر 1000 حرف
 
کد امنیتی *۲۸ + ۴ =
 
VISION