آموزشگاه تخصصی ریاضی ویژن
داستان کوتاه حیوانات (خروس)

من یک خروس عروسکی دارم. صبح خروسم را ناز کردم و گفتم: «چه شده؟ چرا امروز آواز نخواندی؟!»

خروس گفت: «امروز حوصله ندارم» گفتم: «می‌خواهی برایت شعر بخوانم؟»

خروس گفت: «امروز حوصله ندارم.» گفتم: «می‌خواهی برایت نقاشی بکشم؟»

خروس گفت: «امروز حوصله ندارم.»

من کمی فکر کردم و گفتم: «خوب حالا مثل تو آواز می‌خوانم.»

بعد گفتم: «قاقالی قوقو، قاقالی قوقو.»

خروس مرا نگاه کرد و زودی گفت: «چرا اشتباه می‌خوانی. بگو قوقولی قوقو، قوقولی قوقو.»

من خندیدم و گفتم: «آفرین به خروس خودم. امروز هم آواز خواندی.»

خروس هم خندید و به من گفت: «ای قاقالی قوقوی بازیگوش.»

مطالب مرتبط :
داستان کوتاه کودکانه داستان کوتاه حیواناتداستان بچه ها داستانهای جالب زیبا داستان کوتاه داستان حیوانات

VISION